<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5281359</id><updated>2011-04-21T14:48:47.001-07:00</updated><title type='text'>شرح حال&amp;#3</title><subtitle type='html'>Biography</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://sharab-talkh.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5281359/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sharab-talkh.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>seven</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05768317252279441494</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>1</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5281359.post-92588860</id><published>2003-04-14T08:58:00.000-07:00</published><updated>2003-04-15T07:49:54.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;«به نامش»&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;اخیراً در جمعی حاضر بودمی که در آن فُضلا و اُدبا فراوان بودی، جمله ارشد و جمله از وبلاگیست‌ها.هدف آن بودی که سؤالاتی چند از این حقیر بشدی و من به صداقت جوابشان بدادی. بر طبق روال شخص از من بپرسیدی که تو را نام چه باشد؟ من با لبخندی از روی رندی! بگفتم که همگان ندانند ولیکن دوستان مرا &lt;b&gt;دُردی‌کش&lt;/b&gt; صدا کنندی.مرد چنان در فکر فرو رفت که گویی سر به جَیب مراقبت فرو برده است و اندر بحر مکاشفت مستغرق گشته است. در همین حال دیگری پرسید ، حارالیسن؟ من که خود دانشجوی&lt;b&gt; تبریز &lt;/b&gt;بودمی بدانستم که منظور وی آن باشد که اهل کجایی؟ با حالتی مؤدبانه بگفتم &lt;b&gt;جزء اسرار&lt;/b&gt; باشد (همون &lt;b&gt;Top Secret&lt;/b&gt;) همگنان خشمگین شده از جای بشدند که تو  را اگر قصد نمی‌بود چیزی بگویی، وقت خلق خدا را بهر چه آزار خواهی گرفت؟.من با آرامش بگفتم که صبر کنید که گر صبر کنید ز غوره &lt;b&gt;شراب(اونم تلخ)&lt;/b&gt; سازید و از انجا که بر هر فرد ایرانیست که در جمهوری اسلامی &lt;b&gt;ایران&lt;/b&gt;، سر و سرّی با شراب و امثالهم داشته باشد سکوت کرده بنشستند و دستی بر محاسن خود(که نداشتند) کشیدند به این امید که مر ایشان را ضیافتی در راه است(و زهی خیال باطل). پس از آن بگفتم هم‌اینک ASL خود را ارائه خواهم کرد.ملّت همه به اتفاق کف‌بُر شدند که دیگر این ASL چه خواهد بود.در حال بگفتم مرا شناسنامه‌ایست که در آن آمده است من در &lt;b&gt;1362&lt;/b&gt; &lt;b&gt;هجری شمسی&lt;/b&gt;  برابر با &lt;b&gt;1983&lt;/b&gt; &lt;b&gt;میلادی&lt;/b&gt; پا به عرصه وجود گذاشتمی و بنا به گفته دوستان بنده &lt;b&gt;male&lt;/b&gt; هستم!!!! و &lt;b&gt;دانشجوی رشته&lt;/b&gt;‌ای که اگر نبود حکماً همه این رایانه‌ها پشم بودندی ولی دیگر بماند.این بار همه در مقابل پنهان کاریم چون &lt;b&gt;برق&lt;/b&gt; گرفته‌ها بشدند و از کوره در رفتند و هر چه فحش و اشیا منقول و غیرمنقول داشتندی بر من حواله کردندی و مرا تا خوردی زدندی.امّا من هم‌چنان در این راه جدّ بلیغ بکردم و توجیح کردم  که مر این کار را بنا بر معذوریت انجام می‌دهم و همگان را گوش دراز شدی.در همین اثنا شخصی بگفتا تو را هدف از زدن وبلاگ چه بودی؟با سر تائیدی به نشانه سؤال خوب به وی ارائه کردم و بگفتم مرا به زدن این وبلاگ سخت دربایست نبودی ولیکن مرا مغزی بودی( و البته هستی) که همواره تراوشاتی چند داشتی که تصمیم گرفتمی که آن‌ها را تقریر کنمی که دیگران را نیز محظوظ کنمی و این‌گونه بشدی که از لسان‌الغیب کمک گرفتمی و شعری که در بالا مشغول رژه رفتن ‌باشندی خود همه چیز را نشان دادندی.&lt;br /&gt;مرا روی زرد گشتی و امیدی نبودی که از آن جمع به سلامت بیرون شدی . در فکر بودمی که چگونه توانم جیم کنمی که ظریفی بس دلنشین ( که مرا از حضور او در آن جمع هراس به دل آمدی که جماعتی قزوینی نیز حضور داشتندی) بپرسید، تو خود در وبلاگت گفتی (البته از این که او این‌قدر مرا تحویل گرفتی از خود بی‌خود شده بودمی) :&lt;br /&gt;&lt;b&gt;ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز&lt;br /&gt;کان سوخته را جان شد و آواز نیامد&lt;br /&gt;این مدّعیان در طلبش بی‌خبــرانـند&lt;br /&gt;آن را که خبر شد ، خبری باز نیـامد&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;پس تو چرا در وبلاگت آواز سر می‌دهی؟&lt;br /&gt;من که بس مشوّش شده بودمی که این چه سؤالیست ، دیدم مرا یارای پاسخ‌گویی به این نیست.پس با کمی فشار به اندرونی مغزم جوابی یافتمی که هم فال بودی و هم تماشا.و بگفتم : &lt;br /&gt;&lt;b&gt;در نیابد حال پخته ، هیچ خـام&lt;br /&gt;پس سخن کوتاه باید والسلام&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;و فرار را بر قرار ترجیح دادمی.&lt;br /&gt;نکته انحرافی : Hot در گذشته به معنای بی‌نمک بودی ولی گویا در طی قرون معنای آن عوض گشتی!؟!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5281359-92588860?l=sharab-talkh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5281359/posts/default/92588860'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5281359/posts/default/92588860'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sharab-talkh.blogspot.com/2003_04_01_archive.html#92588860' title=''/><author><name>seven</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05768317252279441494</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>
